
بیچاره دلی زار که یکبار بلرزید صد کعبه ی حاجت نتوانست بنا کرد! بیچاره دلی تنگ که روزی ، نگهی کرد صد روضه ی رضوان نتوانست رها کرد ! "1393" مرد خیره شد به پنجره. اولین باران پاییزی با سوز سرما همراه بود.xa0 ها کرد. روی سطح پوشیده یِ شیشه چند کلمه نوشت و انگشتش را کشید روی کلمات. کمی بعد با کف دست سعی کرد کامل پاکش کند. نشد، ردی از بخار و نوشته ماند روی شیشه. دیشب خوابش را دیده بود با همان خنده لبان و...
ادامه مطلب