صد کعبه ی حاجت نتوانست بنا کرد!
بیچاره دلی تنگ که روزی ، نگهی کرد
صد روضه ی رضوان نتوانست رها کرد !
"1393"
مرد خیره شد به پنجره. اولین باران پاییزی با سوز سرما همراه بود. ها کرد. روی سطح پوشیده یِ شیشه چند کلمه نوشت و انگشتش را کشید روی کلمات. کمی بعد با کف دست سعی کرد کامل پاکش کند. نشد، ردی از بخار و نوشته ماند روی شیشه. دیشب خوابش را دیده بود با همان خنده لبان و شیطنت چشمهایش انگشتش را به شکل تردید بالا گرفته بود گردنش را کج کرده و خوانده بود:
تا آخر عمر
درگیر من خواهی بود
و تظاهر می کنی که نیستی
مقایسه تو را
از پا در خواهد آورد
من
می دانم به کجای قلبت
شلیک کرده ام
تو
دیگر
خوب نخواهی شد*
*شعری از افشین یدالهی .....
نشست پشت میزش. دستانش را گذاشت زیر چانه اش. برگه ای را از دفتر یادداشت روی میز جدا کرد و نوشت: دوازده سال گذشت... به کجای قلبم شلیک کرده ای که هنوز هم.... جمله ناقص را رد خون کامل کرد.
"-۲۸شهریور۹۶"
ما را در سایت جستجوگر کویر - خط سوم دنبال میکنید
برچسب: داستانک, نویسنده: بازدید: 6