بیست ودوم شهریورهشتادوسه ساعت سه بعدازظهر سبزه میدان بالاخره وانت بار سفید رنگ از راه رسید و تند تند بسته های روزنامه را گذاشت روی پیشخوان کیوسک دور میدان و رفت.مرد داخل کیوسک روزنامه را دستم داد. صدای قلبم را می شنیدم. جای خلوتی میخاستم. رفتم سمت کوچه مخابرات. خلوت بود. توان باز کردن روزنامه را نداشتم. نشستم روی دو پایم. اطلاعیه پایین صفحه آخر بود. با تیتر درشت نوشته شده بود: قبول شدگان نهایی استخدام...نفس نفس می زدم. اسامی یازده نفر داخل کادر مستطیلی شکل بود. کف دو دستِ لرزانم را گذاشتم روی کادر. انگشت شستم را کمی بلند کردم. پُست انتخابی من نبود انگشتم را کامل بلند کردم. انگشت دوم را کمی بلند کردم پُستی بود که یکی از دوستانم انتخاب کرده بود. نگاه کردم دوستم قبول شده بود. انگشت سوم را کمی برداشتم بازم پُست من نبود، رد شدم.انگشت چهارمی به وضوح می لرزید.برداشتم پُست درخواستی دوست دیگرم بود و نامش را دیدم. داغ شده بودم. انگشت پنجمی را که برداشتم پُست انتخابی خودم بود. بی حرکت ماندم. عرق از پیشانیم سُر خورد توی چشمم. سوز می زد. سرم را بردم سمت بازوانم و دقیقه ای همانطور ماندم. کمی بیشتر انگشتم را تکان دادم. حرف "میم" را دیدم. نفسم را بیرون دادم. حرف دوم "جیم" بود. حرف سوم اما "ی" بود. وای تند دستم را برداشتم میخاستم از درد بنالم اما باورم نمیشد اسم من بود با یک اشتباه تایپی. صد بار نگاه کردم تا باورم شد. خندیدم. خندیدم و خودم را رساندم به کیوسک های تلفن مخابرات. مادر اولین کسی بود که باید این خبر را می شنید و شنید. ۲۲شهریور۱۳۹۴ ساعت سه بعدازظهر سبزه میدان رسیدم به سبزه میدان ساعت سه بود. از پشت کیوسک روزنامه رد شدم. آزمایشگاه داخل کوچه مخابرات بود. داخل آزمایشگاه خلوتِ خلوت بود. قرار بود با داداش و خواهرم ساعت چهار برویم برای گرفتن جواب. دلشوره اما امانم را بریده بود. قبض را دادم دست یک خانم. گفت منتظر بمانم. نشستم روی صندلی. دکتر گفته بود فقط برای اطمینان این آزمایش را انجام می دهد. همان خانم صدایم زد و گفت: دکتر میخاد باشما حرف بزنه. حس خوبی نداشتم دکتر چکارم داشت. قلبم تند تند می زد. در زدم. صدای ضعیفی جواب داد. تو رفتم. کامل بلند شد و دعوتم کرد به نشستن. نشستم. چقدر هوا سرد بود. می لرزیدم. دکتر نشست و بعد مشغول کامپیوتر روبرویش شد. من چشم دوختم به سرامیک های لوزی شکل کف اتاق. صدای نفس کشیدنم بلند شده بود. کف دستانم عرق سردی کرده بود. صدای قلبم را در این سکوت کامل می شنیدم. آب دهانم را قورت دادم سکوت شکست. دستانم را مالیدم بهم. . آب دهانم را قورت دادم: مادرم هستن. نفس بلندی کشید و آمد کنارم نشست. عینکش را جابجا کرد. گفت: چقدر شما برام آشنا هستین و عکس مادرتون هم خیلی... سکوتم را که دید صحبت را عوض کرد و گفت: چند سالته؟ بی حوصله و عصبی گفتم: سی و سه، چهار... نمیدونم. سرش را پایین انداخت. گفتم: میشه این کولر رو کم کنید. بلند شد با دکمه ای ور رفت و شاسی دیگری را زد. نشست کنارم. از لرزیدن واضحم خودم خجالت می کشیدم. تیک زدن رگ پیشانیم را حس می کردم. همان خانم با یک لیوان آب داخل شد. لیوان را گذاشت کنار من و بیرون رفت. لرزیدم. خودم را مچاله کردم و گفتم : میشه کولر رو بازم کمتر کنید؟ گفت: دفعه قبل خاموشش کردم! دستش را گذاشت روی زانوهایم و گفت : گلبولهای سفید کارشان دفاع در مقابل بیماری هاست. حالا اگر این گلبولها از بین برن یک سرماخوردگی ... حرفهایش را نمی شنیدم. صدای ضعیفی فقط میگفت: بلند شو مَرد. روزهای خیلی بدتری پیش روت هست نباید اینجوری بشکنی...
" ۲۲شهریور ۱۳۹۶
نوشته شده توسط جستجوگر کویر در 10:37 | لینک ثابت •