
سلام در نمی زنی! همانطور که کلید نمی خواهی. در بازِ باز است. پاورچین، پاورچین وارد می شوی. ذهنِ من اما با همه آشفتگی اش با همه سرگردانی اش، برای تو جایِ مخصوص دارد. آمدنت را می فهمد! می آیی! و چه زود ذهنِ آشفته ام را سروسامان می بخشی. تو که می آیی هر کس و هر چیز سر جای خودش می نشیند و تنها تویی که فرمانروایی می کنی! تنها تویی که پر غرور، درونِ ذهنم قدم می زنی و پادشاهی می کنی. تمام ذهنم حالا در سلطه توست. اسیر توست. نیمکره راست برای تو موسیقی می نوازد. برای تو شعر می سراید. برای تو قلم می زند...
ادامه مطلب